ایران پرستیژ | موسسه خودنگاه شخصیت

سرگذشت دكتر ابوالقاسم بختیار

دكتر ابوالقاسم بختیار در سال 1251 شمسی در شهر بروجن كه در آن زمان از توابع استان چهارمحال بختیاری بود، متولد شد. حاجی حسن پدر ابوالقاسم پسر ارشد خانواده ای هفت فرزندی بود كه سمت روحانی شهر را داشت. او در وصف پدر می گوید: "پدرم صادق ترین و درست كارترین انسانی است كه در طول زندگیم شناختم. او تمام وظایف دینی اش را به طور كامل و به دقت به جای آورد." هنگام تولد او مادرش دار فانی را وداع گفت و او از نعمت وجود مادر محروم ماند. 
عموی وی خاطره تولدش را چنین بازگو میكند كه پدر چنان از مرگ همسر غمگین بود كه خبر تولد پسری كه مدت ها انتظارش را می كشید نیز مرهمی بر زخم او نبود اندوه پدر چنان سنگین بود كه حتی میل به نام گذاری فرزند خویش نداشت. پدربزرگ جهت تسلی خاطر پسرش شعری از شاهنامه خوانده كه زخم هجران همسر را بهبود دهد و به یمن آن نام فرزند را ابوالقاسم می نهند. نامی كه در آینده ساختار شخصیتی، روحی صاحب آن را سرتاسر عمر متاثر از شاهنامه و حماسه و پهلوانی های آن می سازد. 
 ابوالقاسم در سن 5 سالگی وارد مكتبخانه شد و در 10 سالگی به علت این كه فارسی و عربی و مقدمات ریاضی را به خوبی می داند از مكتب خانه خارج شده و به شاگردی در دكان بقالی كار كردن را آغاز كرد. او 2 سال در دكان بقالی شاگردی می كرد تا مبتلا به آبله مرغان سختی شد. بیماری توسط حكیم محلی به خوبی درمان شد و ردپای آن تا پایان عمر بر چهره ابوالقاسم باقی ماند. پس از بهبود از این بیماری ابوالقاسم كار قبلی خود را ترك كرده و در 15 سالگی در دكان كفاشی مشغول به كار شد.
در 19 سالگی به علت شرایط جسمی مناسب و قدرتی بدنی بالا به ورزش علاقه مند شد. تمایلات مذهبی كه ریشه در خانواده داشته و حضور مداوم او به عنوان موذن در مسجد بروجن او را وارد زورخانه كرد كه هم پاسخگوی فعالیت جسمی و هم هماهنگی با نیازهای روحی او بود. تا سن 25 سالگی ابوالقاسم در مشاغل مختلف روزگار می گذراند تا سرانجام در 1276 شمسی به همراه یك فروشنده دوره گرد عازم جنوب كشور شد. به علت توان جسمی كار حمل گاری حاوی پارچه و لباس و مواد دیگر برعهده او بود. 
گذر از كوهستان و اقامت در روستاهای دور درسهای بزرگی به او داد. در 28 سالگی به علت فوت نامادریش به بروجن بازگشت. در راه بازگشت به تیفوس بسیار شدیدی مبتلا شد كه مدت ها به طول انجامید و چندین روز بیهوش بود. پس از بهبود همراه با پسرعمویش مغازه میوه فروشی در بروجن باز كرد. با غارت و دزدی مغازه میوه فروشی در 1281 شمسی ابوالقاسم دوباره دچار فقر و بیكاری شد. در بروجن كوچكترین عموی او كه شرایط مالی مناسبی داشت به او پیشنهاد كرد كه به عنوان مباشر در خدمتش باشد. خدمت كردن برای عمو برای ابوالقاسم دشوار بود ولی رنج و سختی سالها برای یافتن كار شرایط را بر او چنان تنگ كرده بود كه پیشنهاد عمو را پذیرفت. 
  شلمزار روستای خوب آب و هوا و آبادی در نزدیكی بروجن بود كه او گه گاه به آنها سرمی زد. در شلمزار ابوالقاسم به ملاقات بی بی ماه بیگم همسر صمصام السلطنه و خان بختیاری رفت. بی بی كه مشغول تیمار فرزند بیمارش بود، كار پرستاری و مراقبت از كودك را به ابوالقاسم سپرد. پس از 2 روز كه وضعیت كودك رو به بهبود گذاشت بی بی تصمیم به استخدام ابوالقاسم گرفت. 
در دستگاه بی بی ماه بیگم منشی باسواد و تحصیل كرده ای بود. احترام به او و كاری كه انجام می داد سبب شد كه ابوالقاسم مصمم به تحصیل شود. از آن جایی كه در آن دوره در چهار محال و بختیاری معلم و مدرسه ای (به شیوه رایج) نبود او خود باید معلم خویش می شد. 
كپی كردن از نامه هایی كه به همسر ماه بیگم می رسید در حین مراقبت از كودك بیمار و حفظ كردن جملات آن اولین كاری بود كه جهت یادگیری خواندن و نوشتن انجام داد. سپس توانست یك كتابچه ای كه برای تمرین نقطه چین هایی داشت را در بازار بیابد. او نقل می كند كه بارها و بارها این كتاب را تمرین كرده است. هربار كه آن را پر می كرد پس جوهرها را به آرامی با آب می شسته در آفتاب خشك میكرد تا بتواند دوباره از آن استفاده كند. 
ابوالقاسم 35 ساله در روستای زیبا و آرام شلمزار به عنوان معلم كودكان، برای اولین بار در زندگی خود آرامش و امنیت را تجربه می كرد و دیگر نیازی نبود كه نگران محل اقامت و نان خود باشد در همین هنگام سایر نقاط كشور دستخوش تحولات بسیاری بود كه در سرنوشت او نیز تاثیر بسیار داشت. 
با پیشرفت او در خواندن و نوشتن، تحریر نامه های خان به عهده ابوالقاسم افتاد. از این طریق بود كه او با اوضاع و احوال سیاسی كشور و به خصوص جریان استخراج نفت از زمین های بختیاری توسط انگلیسی ها آگاه شد. 
زمانی كه پسران تحت آموزش ابوالقاسم به 7 سالگی و سن مدرسه رسیدند خان آنها را برای تحصیل به اصفهان فرستاد. ابوالقاسم به تقاضای خودش در این سفر همراه پسران خان بود. 
در اصفهان ابتدا از مدیر مدرسه خواست كه به او نیز اجازه دهد تا سر كلاس حاضر شود ولی مدیر موافقت نكرد. به همین جهت او كه اكنون به آن اندازه درآمد داشت كه بتواند مخارج یك معلم خصوصی را بپردازد یك معلم جوان را یافت تا عهده دار تعلیم او شود. 
در 1291 شمسی به علت تحولات سیاسی صمصام السلطنه به تهران منتقل شد و پسرانش به همراه ابوالقاسم كه مسئولیت آنها را داشت وارد تهران شدند. 
در 1272 شمسی پیشنهاد شد كه پسران به مدرسه آمریكایی مسیونرهای مذهبی در ایران فرستاده شوند. این مدرسه در سال 1298 به كالج البرز و سپس دبیرستان البرز تغییر نام داد. این فرصتی برای ابوالقاسم فعال و كنجكاو بود تا مسیری جدید را آغاز كند. 
بنابراین درخواست حضور در همین مدرسه را داد و مانند مدرسه فارسی به علت سن زیاد با درخواست او موافقت نشد. 
پس از 3 ماه نشستن پشت در كلاس زبان انگلیسی، دكتر جردن كه عاشق تعلیم و تربیت بود با شاگردش ابوالقاسم 40 ساله ای كه هم سن او بود و عطش آموختن داشت آشنا شد و جاذبه آموختن و یادگیری، آن دو را در كنار یكدیگر قرار داد. 
شهریه مدرسه به جای حقوق سالانه او جهت مراقبت از پسران توسط خان پرداخت می شد ولی خوراك و محل اقامت و حق الزحمه جهت آموزش فرزندان خان همچنان پابرجا بود. در مدرسه امكانات ورزشی بسیاری فراهم بود كه سبب شد ابوالقاسم به یك فوتبالیست و یك ستاره فوتبال تبدیل شود. 
خودش می گوید: "در آن زمان من تمام مدت تلاش می كردم و تقریباً هرگز نمی خوابیدم من همیشه خندان و شاد بودم. همه از معاشرت با من لذت می بردند و مشوق من بودند. من هیچ پس اندازی نداشتم و هر روز با امید و كتاب هایم سر می كردم. من ساعت 3 صبح بیدار می شدم و تا 7 صبح با چراغ نفتی مطالعه می كردم بعد به استخری كه 3 مایل تا مدرسه فاصله داشت می رفتم و سپس برای كلاس آماده می شدم. این برنامه من در تابستان و زمستان بود. "
او در عرض 3 ماه كلاس اول و دوم را گذراند و تا پایان سال تحصیلی كلاس سوم و چهارم را به اتمام رساند. او به مدت شش سال در آن مدرسه ماند و همانند یك قهرمان برای پسران مدرسه بود. به مرور او در آموزش به كلاس های پایین تر به معلمان كمك می كرد. حضور درخشان ابوالقاسم، دكتر جردن را تشویق كرد تا شاگردان مسن دیگری نیز در مدرسه پذیرفته شوند. 
ابوالقاسم در سال 1297 شمسی در سن 46 سالگی موفق به اخذ مدرك دیپلم از مدرسه مذهبی آمریكایی دكتر جردن شد. پس از فارغ التحصیلی او با دكتر رابینسون كه به تازگی دكترای اقتصاد خود را در آمریكا گرفته بود شروع به كار كرد. این همكاری چند ماه به طول انجامید و به دنبال پایان ماموریت دكتر رابینسون و شیوع وبا در تهران او قصد بازگشت به آمریكا را كرد. دكتر رابینسون در هنگام مراجعت به آمریكا از ابوالقاسم خواست كه به منظور ادامه تحصیل و همكاری با او همراه شود. 
انگیزه ادامه تحصیل ابوالقاسم را مصمم به ترك وطن كرد. پس از پذیرش از دانشگاه كلمبیا در سال 1299 شمسی عازم آمریكا شد در طول تحصیل كارهای شبانه مختلفی از قبیل كار به عنوان اپراتوری آسانسور تا پارو كردن برف در دانشگاه به تامین هزینه زندگی او كمك می كرد. 
در سال 1301 شمسی دانشگاه كلمبیا به او پیشنهاد كرد به منظور اتمام دوره لیسانس در زمان كوتاه تر و با هزینه كمتر می تواند به دانشگاه داكوتا منتقل شود. وی مدرك لیسانس خود را در سال 1302 شمسی از دانشگاه داكوتا اخذ كرد. در همین سال ابوالقاسم موفق به گرفتن پذیرش از مدرسه پزشكی سیراكوز شده و در سال دوم پزشكی شروع به تحصیل كرد.  
پسری از بروجن كه اكنون مردی 54 ساله است در سال 1305 شمسی در رشته پزشكی از دانشگاه سیراكوز در آمریكا فارغ التحصیل شد. در زمستان همان سال او جهت ادامه تحصیل و آغاز دوره رزیدنتی در رشته جراحی به شهر نیویورك بازگشت. در سال 1927 (1306 شمسی) دكتر ابوالقاسم بختیار با خانم هلن جفریز دانشجوی پرستاری ازدواج كرد. 
در تابستان 1310 شمسی ابوالقاسم نامه ای از وزیر آموزش دریافت كرد كه از او دعوت شده بود به ایران بازگردد. از این رو دكتر بختیار به همراه خانواده اش در اوایل پاییز 1310 شمسی در 60 سالگی پس از 11 سال به كشورش بازگشت. هلن همسر ابوالقاسم در ایران اولین مدرسه پرستاری را تاسیس كرد. هلن و ابوالقاسم اولین افرادی بودند كه طریقه پاستوریزه كردن شیر را به مردم آموختند. اعتقاد دكتر بختیار به پزشكی كهن ایران به خصوص زكریای رازی در زندگی حرفه ای او نقش بسیار داشت. پس از تاسیس دانشگاه تهران و دانشكده پزشكی، دكتر بختیار به عنوان رئیس دپارتمان آناتومی منصوب شد و از سال تحصیلی 13-1312 به عنوان معلم جراحی صغیر و سپس معلم بیماری‌های زنان و مامایی انجام وظیفه كرد. دكتر بختیار علاوه بر وظیفه تدریس در بیمارستان زنان و زایشگاه شهرداری نیز انجام وظیفه می نمود. در سوم تیرماه 1313 طی مراسمی ساخت بنای دانشگاه ابن سینا شروع شد و روز 15 بهمن همان سال با تشریفات رسمی افتتاح شد. چند روز بعد در آن ساختمان تعلیم تشریح نعش برای دانشجویان آغاز شد. 
در سال 1312 دكتر لقمان الدوله به ریاست دانشكده منصوب شد و در سال 1313 دكتر بختیار را به عنوان معاون دانشكده منصوب كرد. در بررسی اسناد و مدارك به دست آمده چنین بر می آید كه دكتر بختیار معلم تشریح اعم از كالبدشناسی یا كالبدشكافی بوده است. در سخنرانی كه به مناسبت تجلیل از دكتر بختیار در روز چهارشنبه بیست و هشتم اسفندماه 1342 به وسیله دكتر محمود نجم آبادی به عمل می آید، چنین می گوید: از آن روز (از زمان ایجاد ساختمان ابن سینا) استاد محترم جناب آقای دكتر بختیار و سایر همكارانشان من جمله جناب آقای دكتر صالح برای تدریس تشریح به معنای واقعی قدم‌های اساسی را برداشته‌اند و به‌حق می توان گفت در تأسیس دستگاه تشریح جدید سهم بسزایی داشته‌اند. در همین جلسه دكتر صالح می گوید: آقای علی اصغر حكمت كفیل وزارت فرهنگ و نخستین رئیس دانشگاه تهران بودند و ایشان آقای دكتر بختیار را مأمور انجام این مهم نمودند (منظور پایه گذاری كالبدشكافی است) و به هدایت و ارشاد ایشان آقای دكتر بختیار در ایجاد سالن تشریح توفیق یافتند. در راهنمای دانشكده پزشكی، داروسازی، دندانسازی می‌نویسد: 
قسمت تهیه اجساد در ابتدای تأسیس ساختمان ابن سینا منحصر به یك سالن زیرزمینی بود كه به سرپرستی دكتر بلر شروع به كار نمود و با مشكلاتی كه در آغاز امر به واسطه عدم تمایل وجود داشت با زحمات مشارالیه و كوشش دكتر بختیار معاون دانشكده در مدت كوتاهی تكمیل و اجساد به قدر كافی تهیه و در دسترس دانشجویان قرار داده شد. در همان جلسه تجلیل از دكتر بختیار، دكتر ابوالقاسم نجم آبادی همین نكته را یادآوری می كند و در این باره توضیحات بیشتری می دهد چنان كه می گوید: به شهادت شاگردان این اساتید كه الآن بعضی از آنها در دستگاه فعلی كالبدشناسی مشغول كار می باشند و در این محضر هم حاضر هستند، استاد بختیار در اتومبیل شخصی خود مردگان بی صاحب را از بیمارستان‌ها به سالن تشریح حمل می كردند. 
با توجه به این كه در آن ایام كسی حاضر نبود به جسد دست بزند، دكتر بختیار تمام كارهای لازم را برای تهیه نعش شخصاً انجام می دادند و نعش تزریق شده و نگاه داری شده در حوضچه های مخصوص را در دسترس دانشجویان قرار می دادند و می توان گفت یكی از كسانی بوده كه در پیشرفت عملی و درست علم تشریح نقش مهمی داشته است.

 

دكتر ابوالقاسم بختیار در زمستان 1350 شمسی در سن 99 سالگی به علت نارسایی قلبی درگذشت. جسدش را به وصیت خودش پس از طواف در حرم امام هشتم شیعیان امام رضا(ع) در شهر توس به خاك سپردند. بزرگترین دخترش اظهار می دارد: "وقتی از پدرم پرسیدم چرا توس؟ پاسخ داد:"من آرزو دارم كه كالبد خاكی من با خاكی كه فردوسی و رستم را پرورانیده عجین باشد."




6 اردیبهشت 1397, 12:42 / هیچ وقت دیر نیست

همایش ها و سمینار ها

چگونه مهره مار داشته باشیم

30 مرداد 1397 ,admin
چگونه مهره مار داشته باشیم ؟ کیفیت زندگی ما

سمینار دکتر فرهنگ

11 مرداد 1397 ,admin
سمینار نگاه نو به زندگی و تغییردر نوع نگاه

تست بزرگ فن بیان و اجرای

28 تیر 1397 ,admin
زیــــرا..... اهمیت خوب حرف زدن را به

همایش بزرگ

10 تیر 1397 ,admin
همایش بزرگ اداب معاشرت و تربیت کودکان سنین

سمینار عشق واگیر دار

21 خرداد 1397 ,admin
  سمینار عشق واگیر دار   آنچه
دانلود فایل صوتی دکتر اسلامی

عادت ها ( لینک دانلود)

03 اسفند 1396 ,admin
         

25راه که ثروت

03 اسفند 1396 ,admin
   
دانلود فایل تصویری دکتر اسلامی

25راه که ثروت

10 اسفند 1396 ,admin

عادت ها (تصویری)

10 اسفند 1396 ,admin
up