ایران پرستیژ | موسسه خودنگاه شخصیت

زندگینامه دکتر محمود حسابی

روزی که برف شدیدی آمده بود و پدر برای اینکه راهی برای تردد مادر باز کند ساعت ها در برف ماندند و به شدت مریض شدند وقتی از مدرسه برگشتیم دیدیم پدرمان روی تخت هستند و چنان می لرزند که تخت هم با او تکان می خورد. پدرم تب نوبه داشتند و در تب هزیان می گویند. وقتی گوش دادم می گفتند آیا لزومی داشت که آقای معزالسلطنه به دو بچه کوچک در یک مملکت غریب آن هم وسط جنگ جهانی اول گرسنگی بدهد؟ همین سوال باعث شد که کنجکاو شوم این جمله که پدر همیشه موقع تب و بیماری می گوید یعنی چه؟ بالاخره شبی فرصت را مناسب یافتم و از پدر پرسیدم این جمله که همیشه وقع بیماری می گویید به چه معناست. پدر هم که نمی خواستند ما را ناراحت کنند و شخصیت بزرگ بزرگ یعنی پدرشان نزد ما خراب شود از بیان داستان کودکیشان صرف نظر می کردند تا اینکه شبی خاری در دست من فرو رفت و پدرم با محبت تمام آن را در آوردند و گفتند از فردا شب بعد از انجام تکالیف ، داستان کودکی ام را برایت تعریف می کنم. من بی صبرانه منتظر بودم تا پدر لب بگشایند و قصه کودکی شان را تعریف کنند. قرار ما هرشب از ساعت 12 تا 2 بعد از نیمه شب بود و من بعد از شنیدن چند شب و بخشی از قصه زندگی پدر حیفم آمد که آن را فراموش کنم یا به گوش هم وطنانم نرسانم هرچند پدر به شدت مخالف بودند و هیچگاه برای شهرت و مقام کاری نمی کردند ولی من آنقدر پدر را مردی والا، قوی، سخت کوش، خدمت گذار و بزرگ دیده بودم که بعد از ساعت 2 نصف شب به نوشتن خاطرات ایشان می پرداختم تا شاید حق ایشان را ادا کنم. بهتر این است از زبان خود پدر بگویم:
من و برادرم بچه بودیم خبردار شدیم که مسافرتی در پیش است و از این موضوع خیلی خوشحال بودیم اما آقا و خانم نگران ما بودند و آن موقع علت را نمی دانستیم. دولت وقت آن زمان پدرم را سفیر ایران در بیروت انتخاب کرده بود. حدود یک سال طول کشید تا به بیروت برسیم که سه ماه در بغداد و چهار ماه در سوریه بودیم و در این مدت مشکلات زیادی را تحمل می کردیم.
ما حدود یک سال در بیروت و در خانه ای مجلل زندگی می کردیم ولی این زندگی پایدار نبود از آنجایی که پدر مرد مقام دوستی بود و زمین ها و ثروت های زیادی در جاهای مختلف ایران داشت همواره تلاش میکرد تا مقام بالاتری می گیرد برعکس مادرم که زنی قانع و صبور بود. پدر تصمیم داشت من و برادرم محمد را در مدرسه شبانه روزی بگذارد و با خانم به ایران بازگردد اما مادر قبول نکرد و نزد ما ماند لکن پدر با خونسردی تمام ما را در دیار غربت رها کرد و برای کسب منسب به ایران رفت. پس از چندی خبردار شدیم که پدر با شخصی به نام همدم الدوله که از خانواده سلطنتی بود ازدواج کرده و شب و روز مشغول عیش و نوش خودش است و ما را به کلی از یاد برده است. پدر از همدم الدوله میخواهد تا واسطه شود که نزد شاه مقام بالاتری بیابد.

همدم الدوله هم در عوض از اومیخواهد که ما را ازمنزل سفارت بیرون کند و خرجی ما را هم قطع کند تا ما در مملکت غریب از بین برویم وپیغام میفرستد که ما هرچه زودتر منزل را خالی کنیم.وقتی که مادر از این ماجرا با خبر شدند بسیار نگران و ناراحت شدند اما گفتند هر چه خدا بخواهد. دو بچه کوچک و یک زن جوان با یک مشت اسباب و اثاثیه پشت درب سفارت بودیم. سفارت مستخدمی به نام علی آقا داشت که مرد خوبی بود و اتفاقا تفرشی و همشهری ما بودند و به خاطر مادربزرگ ما یعنی مادر خانم گوهرشاد که زن بزرگی در تفرش بودند احترام زیادی برای مادرم قائل میشدند نمیتوانست این وضعیت ما را ببنید به همین جهت پیشنهاد داد که در یکی از دو اتاق خانه شان زندگی کنیم. حساب کنید تا دیروزخانواده سفیر بودیم و در قصری رویایی زندگی مجللی داشتیم و امروز سربار مستخدم سفارت بشویم. ما به مدرسه می رفتیم و از هزینه خانواده و مدرسه خبر نداشتیم تا اینکه یک روز که در باغ بازی میکردیم ناگهان فریاد جیغ مادر را شنیدیم، فوری به خانه برگشتیم. مادر بی هوش افتاده بود. علی آقا دکتر آورد و مادرم به هوش آمد اما مادر از سینه به پایین فلج شدند ماجرا این بود که مادرهنگام ترک سفارت صندوقچه جواهرات خود را برداشته وخرجی ما را با فروختن آنها تامین میکرد. در آن روز وقتی به سراغ صندوقچه میرود و می بیند که خالی شده است از شدت ناراحتی سکته میکند. پس از این ماجرا مادر از حاج علی خواست که برای ما مدرسه رایگان پیدا کند و او هم با زحمت فراوان مدرسه ای با عنوان مدرسه روحانیون که متعلق به مسیحیان بود پیدا کرد. برای ما سخت بود اما چاره ای نداشتیم. صبح ها به مدرسه می رفتیم و بعد از ظهر ها برای تامین هزینه درمان مادر کار میکردیم و برای غذا و لباس پولی نمیماند لذا مجبور می شدیم شبها به درب منازل مردم برویم و نان خشک را از آشغال ها جدا کنیم و به خانه بیاوریم. در خانه نان ها را خشک میکردیم و پس از خشک شدن شکم مان را سیر میکردیم و برای تامین قند بدن یک نوع میوه بود که در بیروت فراوان و مجانی بود استفاده میکردیم و مقداری نیز برای زمستان خشک میکردیم.
زمانی که نه سال داشتم روزی پدر به بیروت آمد و به مادر گوهرشاد گفت که برای بچه ها دایه میگیریم تا در اینجا درس بخوانند و شما باید به سر خانه و زندگیتان در ایران بازگردید و مادر هم به امید اینکه ما از این وضع بیچارگی نجات پیدا کنیم پذیرفت. پدر او را در کشتی نزدیک ستون نشاند از آنجایی که مادر رفتار مناسبی در ایران با غلامان خانه داشت، غلامان علاقه زیادی به مادر داشتند و او را از قصد پدر آگاه کند که پدر قصد دارد اورا از بچه ها جدا کند تا هم بچه ها در تنهایی اینجا از بین بروند و هم مادر را در تهران تنها رها کند، وقتی که مادر از این نقشه مطلع میشوند سرشان را محکم به ستون کشتی می زنند، و به شدت خونریزی میکنند پدر هم به خیال اینکه با این خونریزی شدید مادر میمیرد او را از کشتی خارج کرد و مادر دوباره با این نقشه نزد ما ماند.

همچنین 14 سال داشتم که و پدرم فهمیده بود که ما در منزل حاج علی زندگی می کنیم، یک سفر به بیروت آمد و جشن بزرگی در کاخ سفارت که آن طرف حیاط بود برگزار و من و برادرم را لباس های گران قیمت پوشاندند و نزد همه به برادرم پول و به همه به برادرم پول و به من که میدانست پول قبول نمی کنم یک جعبه پرگار داد. اما من دلم شور میزد، به حاج علی گفتم چه شده که تا دیروز ما نان شب نداشتیم و پدر از حال ما خبر نداشت و الان به تن ما لباس گران قیمت پوشانده و به ما هدیه می دهد، حاج علی هم که می دانست دهنم قرص است گفت همان اتفاقی که در 9 سالگیت برایتان اتفاق افتاده قرار است فردا صبح رخ دهد یعنی پدرتان شما دو تا برادر را در بیروت رها کند و مادرتان را جدا کند و به تهران ببرد.
حاج علی دلش سوخت و فورا نامه ای به یکی از دوستانش در جنوب بیروت نوشت و از او خواست اتاقی در حیاط خانه اش به ما بدهد. باید شبانه اثاث را می بردیم. من از ساعت 1 تا 4:30 با این حال که چهارده سال بیشتر نداشتم تمامی اثاث مادر و منزل را از خانه حاج علی به جنوب بیروت بردم. آخرین محموله هم مادر بود که روی پشتم کولشان کردم روی گاری گذاشتم و به جنوب بیروت بردم، وقتی پدر فهمید که من و مادر از دستش فرار کردیم، محمد را هم بیرون کرد و گفت تو هم برو پیش همان محمود سمج.
بالاخره با تمام مشکلات در 17 سالگی لیسانس ادبیات را گرفتم و 19 سال داشتم که لیسانس بیولوژی و پس از آن در 22 سالگی مدرک مهندسی راه و ساختمان را اخذ کردم. در آن زمان با نقشه کشی و راه سازی با امرار معاش خانواده کمک کردم، با یک مهندس فرانسوی آشنا شدم و او مرا به یک شرکت راهسازی که راه بین سوریه و لبنان را می ساخت معرفی کرد. من آنجا مسئول گروه شدم. کارگران محلی بودند و شب ها به خانه می رفتند و من می ماندم و شغال ها و گرگ ها و تا چندین ماه شب های سرد را به تنهایی با این اوصاف به سر می بردم شبی پشه مالاریا من را نیش زد و من از آن موقع به بعد دچار تب نوبه شدم. مرگ را می دیدم. البته به لطف خدا یکی از کارگران به کمک دکتر فرانسوی به وسیله قرص های گنه گنه مرا مداوا کرد. یکروز برای بازرسی آمدند و از پیشرفت کار تعجب کردند وعلت را جویا شدند من هم علت را هم دین بودنم با کارگران اعلام کردم و حرف شنوی کارگران از من را شیعه بودنم بیان کردم. به همین جهت مهندسین فرانسوی مرا به جای دیگر که کارگران شیعه با مهندسین فرانسوی مسیحی همکاری نمی کردند فرستادند. در این ایام مشغول به خواندن مهندسی معدن شدم. و در معادن آنجا کار می کردم. مسئولین شرکت فرانسوی که از کار من راضی بودند پیشنهاد دادند که من در دفتر مرکزی شرکت در پاریس برویم و آنجا کار کنم در همین فاصله برادرم که به ایران آمده بود 700 تومان کمک هزینه تحصیل از ایران برایم گرفت وما به پاریس رفتیم.

من و برادرم در رشته حقوق تحصیل کردیم ولی مادرم همواره نسبت به رشته حقوق نگران بودند و میگفتند اگر شما فردا روزی وکیل یا قاضی شدید و رای درستی صادر نکردید یا دفاع نادرستی کردید من زیر خاک جواب خدا را چه بدهم؟ ما همواره از علم مادر استفاده می کردیم. او با وجود افلیج بودن به ما درس قرآن، آموزه های دینی، حافظ، گلستان و بوستان سعدی، دیوان و مثنوی مولانا، و فرهنگ اسلامی میدادند.
روزی در پارکی بودیم که پیرمرد افلیجی که سال گذشته در سال گذشته با او در همین پارک آشنا شده بودیم را دیدم که راحت بر روی پاهایش راه می رفت علت درمان او را از پسرش پرسیدم. پسرش چگونگی معالجه پدرش را برای ما شرح داد و این اتفاق باعث شد که ما به انگیزه درمان مادر حقوق را راها کردیم و به رشته پزشکی مشغول شدیم. من در طی 4 سال و برادرم طی 6 سال توانستیم پزشکی را تمام کنیم. من در بیمارستان پاریس مشغول شدم. به دلیل مطالعه زیاد در کودکی و نداشتن پول برای خرید عینک چشمم به شدت ضعیف شده بود. نمره چشمانم 13.5 میوپ (نزدیک بین) و آستیگمات و دوبینی هم داشت. به همین خاطر چیزهای خیلی ریز را از فاصله دور بهتر می دیدم. و رگ مریض هایی که به سختی پیدا می شد را به من می سپردند ولی از این کار خسته شدم و تصمیم گرفتم رشته ای را انتخاب کنم که بدون فرمول نباشد و انسان را اذیت کند. پس رشته ریاضیات عمومی را انتخاب کردم. و بعد از دو سال لیسانسش را گرفتم. سپس بخاطر کنجکاوی ام در آسمان و کهکشان رشته ستاره شناسی خواندم و در سرمای شدید کوه های آلپ 37 تا 38 درجه زیر صفر محاسبات نجومی انجام می دادم و ستارگان را رصد می کردم و همین باعث بیماری سینوزیت، ذات الریه و سینه پهلو شد. و به شدت مریض شدم. و مجبور بودم در رختخواب استراحت کنم. برای اینکه در رختخواب وقتم تلف نشود شروع به خواندن کتاب های مربوط به رشته ی جدید مهندسی برق کردم چون کارخانه های برق و راه آهن فرانسه به شدت به مهندس برق نیاز داشتند. حیف است وقت را تلف کنیم انسان باید قدر لحظه لحظه عمرش را بداند، وقتی جوان و پر حوصله است. فهمیدن و آگاه شدن نوعی عبادت و تشکر از زحمات و دستاوردهای خداست. در رشته مهندسی برق بعد از دوسال فارغ التحصیل شدم اما راننده تاکسی شدم. بعد از گرفتن فوق لیسانس برق بالاخره در راه آن برق فرانسه مشغول شدم که با وجود حسادت های مهندس های خارجی و انجام بلاهای متعدد که سر من آوردند روزی برای تعمیر در بالای بالکن تعمیر لوکوموتیوها رفتم، ریل های قطار را دیدم که در افق به هم می رسیدند به فکر فرورفتم که آیا مفهوم زندگی همین است؟ هر روز بروم سر کار و لوکومتیو را تعمیر کنم که دو ساعت دیگر آنطرفتر پاریس به هم برسند؟ حتما زندگی مفهومی فراتر از این دارد. تمام شغل ها وتحصیلاتی که داشتم مرا قانع نکرده بود. به سراغ دکتر ژانه رفتم و از او کمک 

خواستم وی عصبانی شد و گفت نمی فهمم چرا هر چند سال یکبار رشته ات را عوض می کنی؟اما همسر مهربانی داشت که به دکتر ژانه پیشنهاد داد تا برای من دکتر فابری را معرفی کند. دکتر فابری بعد از مصاحبه ای با من پیشنهاد داد تا در رشته ی علوم پایه و فیزیک تحصیل کنم اما ورود من را به این رشته منوط به قبولی در آزمون علمی دانست. موقعی که زمان امتحان فرا رسید. پروفسور نقشه ها و محاسبات مرا دید گفت: تو چرا رفتی مهندسی خواندی؟ تو باید از اول فیزیک می خواندی؟ آن لحظه یکی از بهترین لحظات زندگی من بود یا بهترین انتخابی که خط و مشی زندگی مرا تعیین کرد. بعد از سه سال دکترای فیزیکم را با درجه ممتاز و تبریک هیئت علمی گرفتم. من چند نظریه در تحقیقاتم در زمینه فیزیک ارائه دادم. یکی حساسیت های سلولهای فتوالکتریک دیگری عبور نور از مجاورت ماده و نظریه بی نهایت بودن ذرات. برای مطرح کردن نظریه ها با دانشمندانی چون بور، فرمی، بورن، دیراک، شرودینگر و پرفسور انیشتین دیدار کردم. به عنوان یکی از 5 نفر برگزیده در کرسی انیشتین حضور پیدا کردم. چهره انیشتین آرام، مهربان و ساده بود. ایشان بسیار مودب و صمیمی برخورد می کردند. نظریه بی نهایت بودن ذرات را ارائه دادم و یک ماه بعد در دیدار بعدی به من گفتند: باید به شهامت بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را در جهان متحول می کند ولی باید بیشتر روی آن کار کنید. من بسیار خوشحال بودم و در پوست خودم نمی گنجیدم، حتی ایشان مرا رها نکرد بلکه آزمایشگاه مجهزی برای ادامه تحقیقات در اختیارم گذاشتند و با حضور من در آزمایشگاه نور ودیدگان در شیکاگو هماهنگی کردند. در آنجا همه چیز حتی طلا برای آزمایش و تحقیقاتم در اختیار داشتم و آزمایشاتم را انجام دادم و به نتیجه رسیدم. روز ارائه نظریه من فرا رسید انیشتین بود و جمعی از پروفسوران بزرگ. اضطراب زیادی داشتم، ولی انیشتین با احوالپرسی اضطرابم را از بین برد، بعد از یک ساعت توضیح و ارائه معادلات و نتایج کارم در پایان دفاع، انیشتین به من تبریک گفت و بعد از تاییدیه ایشان نشان کوماندور دولالوژیون دونور که بالاتر نشان علمی فرانسه بود را به من دادند. در هنگامی که در کنار بهترین استاد جهان بودم و بهترین امکانات رفاهی را داشتم روزی صدای دلنشین شنریزه های خیابان دانشگاه مرا به یاد خانه کودکیم با حیاط شنی انداخت، پس تصمیم گرفتم به ایران بازگردم.
به ایران آمدم و خانه ای نزدیک میدان شاهپور برای سه نفرمان کرایه کردم. برای کار به هرجا سر زدم ولی هیچ کاری پیدا نکردم و همان مشکلات بیروت شروع شد. نزد آقای نصرالسلطان در دیوان عالی کشور رفتم. او پیشنهاد کار آزاد را داد و چون سرمایه ای نداشتم گفت نزد پدرت که از ثروتمندان کشور است برو. اول تصمیم گرفتم نروم ولی بعد گفتم شاید بعد از این همه سال اوضاع عوض شده باشد.

وقتی به خواندن پدر رسیدم بعد از بیان رشته های تحصیلی و موفقیت هایم که پدر اصلا حوصله شنیدنشان را نداشت درخواتس خود را گفتم که 800 تومان به من قرض بدهید تا کارخانه چوب بری درست کنم ولی پدر با صدای بلند فریاد زد از کجا بیاورم چرا دست از سرم برنمیداری؟
من برگشتم از رفتار پدر شوکه شده بودم و دوباره نزد نصرالسلطان رفتم. ایشان وزارت راه و شوارع را به من پیشنهاد دادند. آنجا ماموریت یافتم که جاده بندرلنگه به بوشهر را نقشه برداری کنم. در این راه سختی زیادی کشیدیم، هیچ غذایی برای خوردن پیدا نمی کردیم و …  بالاخره بعد از دوسال نقشه را کامل کردم و به تهران برگشتم وقتی نقشه را به معاون وزارت که خودش مرا به ماموریت فرستاد تحویل دادم از نحوه برخورد او فهمیدم او اصلا از کار مهندسی و علمی سر در نمی آورد. خود را به وزیر رساندم و از تحصیلاتم گفتم، او نیز مرد دلسوزی بود و اتاقی در وزارتخانه به من داد من یک تابلوی بالای اتاق کوبیدم و نوشتم مدرسه مهندسی ایران وزرات طرق. این اولین مدرسه ی مهندسی ایران بود. همه ی دروس را باید خودم تدریس می کردم به زحمت 11 نفر استخدام کردیم رفته رفته با کمک همین دانشجویان یک آزمایشگاه ساختیم و اولین رادیوی ایران که حدود یک متر و نیم بود را در آنجا ساختم. اولین ایستگاه هواشناسی در کشور را هم در پشت بام همان دو اتاق دانشگاه ساختیم. پس از آن طرح دانشگاه و دانشکده را ارائه کردم. خلاصه اسم طرح شد پیشنهاد تاسیس دانشگاه تهران. بخاطر اینکه وزیر و وزرای وقت مانع می شدند مجبور شدیم با خود شاه در میان بگذاریم. شاه یک زمین در اختیار ما گذاشت یک حواله 100000 تومانی برای ساخت دانشگاه داد. و دانشگاه تهران را ساختیم. وقتی دکتر مصدق نخست وزیر شد مرا به عنوان اولین رئیس هیئت مدیره و مدیرعامل شرکت نفت انتخاب کرد. پس از مدتی دکتر مصدق مرا وزیر آموزش و پرورش و ارشاد و علوم و آموزش عالی کرد. پدرم با شنیدن اینکه مقامات مهمی گرفته ام شوکه شده بود و فکر می کرد که من قصد تسویه حساب دارم برای همین میخواست خانه شمیران را به من بدهد. اما من قبول نکردم و او را مطمئن کردم که هیچ تعرضی به اموال شما نمی کنم و قصد جبران ندارم. ولی پدر نزد پدربزرگ مادریمان رفت و او را واسطه کرد تا خانه را قبول کنم و به اصرار زنم این خانه را قبول کردم. پس از پیروزی انقلاب اسلامی این خانه را به تجهیزات آزمایشگاهی پژوهشی و صنعتی مجهز کردم و 120 نفر از مهندسین در اینجا تحصیل کردند.


سید محمود حسابی در سال ۳ اسفند ۱۲۸۱ (۱۳۲۱ ه‍. ق) در تهران از پدر و مادر تفرشی زاده شد.[۱] پدرش سید عباس معزالسلطنه و مادرش گوهرشاد حسابی هر دو اهل تفرش و از سادات تفرش بودند.

او چهار سال اول دوران کودکی‌اش را در تهران سپری نمود. در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در بیروت با تنگدستی و مرارت‌های دوری از میهن، در مدرسه کشیش‌های فرانسوی آغاز کرد. در همان زمان تعلیمات مذهبی و ادبیات فارسی را نزد مادرش فرا می‌گرفت. او قرآن و دیوان حافظ را از حفظ می‌دانست. او همچنین بر کتب بوستان، گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی و منشات قائم مقام فراهانی اشراف کامل داشت. حسابی با شعر و موسیقی سنتی ایران و موسیقی کلاسیک غرب به خوبی آشنا بود. او در نواختن ویولن و پیانو مهارت داشت. وی در چند رشته ورزشی نیز موفقیت‌هایی کسب کرد، از جمله کسب مدرک نجات غریق در رشته شنا در دوران نوجوانی در بیروت. محمود حسابی در ۱۲ شهریور سال ۱۳۷۱ هجری شمسی در بیمارستان دانشگاه ژنو درگذشت. آرامگاه (خانوادگی) وی در شهر تفرش قرار دارد.

همچنین وزارت راه و ترابری جمهوری اسلامی ایران یکی از کشتی‌های ناوگان ایران را به نام دکتر حسابی نام گذاری کرده‌است.

تحصیلات
شروع تحصیلات متوسطه او همزمان با شروع جنگ جهانی اول و تعطیلی مدارس فرانسوی زبان بیروت بود. از این رو به مدت دو سال در منزل به تحصیل پرداخت. پس از آن در کالج آمریکایی بیروت به تحصیلات خود ادامه داد. در سن ۱۷ سالگی لیسانس ادبیات، و در سن ۱۹ سالگی لیسانس بیولوژی را اخذ نمود. پس از آن در رشته مهندسی راه و ساختمان از دانشکده فرانسوی مهندسی در بیروت فارغ‌التحصیل شد. در آن دوران با اشتغال در نقشه‌کشی و راهسازی، به امرار معاش خانواده کمک می‌کرد. او همچنین در رشته‌های پزشکی، ریاضیات و ستاره‌شناسی به تحصیلات دانشگاهی پرداخت.

حسابی در دانشگاه سوربن فرانسه، در رشتهٔ فیزیک به تحصیل و تحقیق پرداخت. در سال ۱۹۲۷ میلادی در سن ۲۵ سالگی دانشنامه دکترای فیزیک خود را، با ارائهٔ رساله‌ای تحت عنوان «حساسیت سلول‌های فتوالکتریک»، با درجه عالی دریافت نمود.

لیسانس ادبیات از دانشگاه آمریکایی بیروت (۱۲۹۹ ه‍. ش)
لیسانس مهندسی راه و ساختمان از دانشگاه فرانسوی بیروت (۱۳۰۱ ه‍. ش)
لیسانس ریاضیات، ستاره‌شناسی و زیست‌شناسی از دانشگاه آمریکایی بیروت (۱۳۰۳ ه‍. ش)
لیسانس مهندسی برق از دانشکده برق پاریس (۱۳۰۴ ه‍. ش)
لیسانس مهندسی معدن از مدرسه عالی معدن پاریس (۱۳۰۵ ه‍. ش)
دکتری فیزیک از دانشگاه سوربن فرانسه (۱۳۰۵ ه‍. ش)
مناصب سیاسی
در زمان حکومت سلطنت پهلوی، حسابی یک سناتور انتصابیِ شهر تهران در دوره‌های اول، دوم و سوم مجلس سنای ایران بود. وی همچنین وزیر آموزش و پرورش کابینه محمد مصدق در سال‌های ۱۹۵۱–۱۹۵۲ بود.

فعالیت‌های شغلی و اجتماعی
حسابی با وجود امکان ادامه تحقیقات در خارج از کشور، به ایران بازگشت و به پایه‌گذاری علوم نوین و تأسیس دارالمعلمین و دانشسرای عالی، دانشکده‌های فنی و علوم دانشگاه تهران، نگارش ده‌ها کتاب و جزوه و راه‌اندازی و پایه‌گذاری فیزیک و مهندسی نوین پرداخت.

اقدامات علمی و اجرائی
اولین نقشه‌برداری فنی و تخصصی کشور (راه بندرلنگه به بوشهر)
اولین راهسازی مدرن و علمی ایران (راه تهران به شمشک)
پایه‌گذاری اولین مدارس عشایری کشور
پایه‌گذاری دارالمعلمین عالی (دانشسرای عالی)
ساخت اولین رادیو در کشور
راه‌اندازی اولین آنتن فرستنده در کشور
راه‌اندازی اولین مرکز زلزله‌شناسی کشور
راه‌اندازی اولین رآکتور اتمی سازمان انرژی اتمی کشور
راه‌اندازی اولین دستگاه رادیولوژی در ایران
محاسبه و تعیین ساعت رسمی ایران
پایه‌گذاری اولین بیمارستان خصوصی در ایران، به نام بیمارستان گوهرشاد
شرکت در پایه‌گذاری فرهنگستان ایران و ایجاد انجمن زبان فارسی
تدوین اساسنامه طرح تأسیس دانشگاه تهران
پایه‌گذاری دانشکده فنی دانشگاه تهران
پایه‌گذاری دانشکده علوم دانشگاه تهران
پایه‌گذاری شورای عالی معارف
پایه‌گذاری مرکز عدسی سازی اپتیک کاربردی در دانشکده علوم دانشگاه تهران
پایه‌گذاری بخش آکوستیک در دانشگاه و اندازه‌گیری فواصل گام‌های موسیقی ایرانی به روش علمی
پایه‌گذاری انجمن موسیقی ایران و مرکز پژوهش‌های موسیقی
پایه‌گذاری و برنامه‌ریزی آموزش نوین ابتدایی و دبیرستانی
پایه‌گذاری مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران
پایه‌گذاری مرکز تحقیقات اتمی دانشگاه تهران
پایه‌گذاری سازمان انرژی اتمی ایران
پایه‌گذاری اولین رصدخانه نوین در ایران
پایه‌گذاری مرکز مدرن تعقیب ماهواره‌ها در شیراز
مشارکت در پایه‌گذاری مرکز مخابرات اسدآباد همدان
پایه‌گذاری کمیته پژوهشی فضای ایران
ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی کشور (در ساختمان دانشسرای عالی در نگارستان دانشگاه تهران)
تدوین اساسنامه و تأسیس مؤسسه ملی استاندارد
تدوین آیین‌نامه کارخانجات نساجی کشور و رساله چگونگی حمایت دولت در رشد این صنعت
پایه‌گذاری واحد تحقیقاتی صنعتی سغدایی (پژوهش و صنعت در الکترونیک، فیزیک، فیزیک اپتیک، هوش مصنوعی)
راه‌اندازی اولین آسیاب آبی تولید برق (ژنراتور) در کشور
ایجاد اولین کارگاه‌های تجربی در علوم کاربردی در ایران
ایجاد اولین آزمایشگاه علوم پایه در کشور
تأسیس واحد تحقیقاتی صنعتی سغدایی (۱۳۶۱)
تشکیل و ریاست کمیته پژوهشی ایران ۱۳۶۰
جوایز و افتخارات

مراسم اهدای نشان لژیون دونور فرانسه
۱۳۴۹ - دریافت عنوان «استاد برجسته دانشگاه تهران»
۱۳۶۵ - برگزاری کنفرانس سالانه فیزیک ایران در ۱۳۶۵ در گرامی‌داشت محمود حسابی
نشان لژیون دونور فرانسه
طرح تأسیس دانشگاه تهران
حسابی نخستین رئیس دانشکده فنی، پس از تأسیس دانشگاه تهران بود. در مورد نقش دکتر حسابی در تأسیس دانشگاه تهران عقاید مختلف و متفاوتی وجود دارد و برای نمونه دکتر علی اکبر سیاسی در کتاب خود با نام گزارش یک زندگی طرح تأسیس دانشگاه تهران را به‌طور کامل توضیح می‌دهد و مشخص می‌شود که دکتر حسابی هیچ نقشی در تأسیس دانشگاه تهران نداشته‌است.

دکتر ضیاء موحد در مصاحبه‌ای ادعای نقش دکتر حسابی در تأسیس دانشگاه تهران را کذب محض می‌داند. دربارهٔ دکتر محمود حسابی غلوهای بسیار شده‌است، این غلوها در حدی است که عده‌ای از مقامات ایران تقاضا کرده‌اند نام ایشان را از کلیه مکان‌ها و مؤسسات برداشته شود. هیچ سندی وجود ندارد که دکتر حسابی شاگرد انیشتین بوده‌است، به احتمال بسیار زیاد ایشان حتی یک ساعت هم شاگرد انیشتین نبوده‌است. دکتر محمود حسابی هیچ تعریفی هم از جهان سوم نکرده‌است. تعریفی که بایشان نسبت می‌دهند اولین بار توسط دکتر محمدحسین پاپلی یزدی استاد دانشگاه تربیت مدرس که مدتی در دانشگاه سوربن تدریس می‌کرده‌است در فصلنامه تحقیقات جغرافیایی شماره ۶۱ تابستان ۱۳۸۰چاپ شده‌است.

موزه پروفسور حسابی
نوشتار اصلی: موزه دکتر حسابی
اندک زمانی پس از مرگ حسابی در سال ۱۳۷۲، خانه او تبدیل به موزه‌ای شد که در آن وسایل شخصی، مدارک علمی و تحصیلی، نشان‌ها و تقدیرنامه‌ها و عکس‌های قدیمی و متن نطق‌ها و نوشته‌ها در آن به نمایش گذاشته شده‌است. این موزه در خیابان تجریش، خیابان مقصودبیک قرار دارد. که در گذشته چهارراه حسابی نامیده می‌شد.

بحث پیرامون جایگاه علمی فرهنگی
پس از مرگ حسابی، در رسانه‌های ایران مطالبی غلوآمیز در خصوص آثار و جایگاه علمی وی و ارتباط وی با دانشمندانی چون آلبرت اینشتین منتشر شده‌است که مورد انتقاد برخی قرار گرفته‌است. از این مطالب می‌توان برای نمونه به طرح مسائل بدیهتاَ نادرستی همچون: «همکاری و ارتباط وی با آلبرت اینشتین و مقاله مشترک آن دو»، «تنها شاگرد ایرانی اینشتین بودن»، «بزرگترین فیزیکدان ایران بودن»، «مرد علمی سال بودن»، «دارا بودن نظریه‌ای نوین و اثبات شده در علم فیزیک» و «تحصیل همزمان و تخصص در رشته‌های مختلف» اشاره کرد. همچنین دیدگاه وی دربارهٔ زنان (مانند الزام مادرش به حجاب کارکنان درمانگاه گوهرشاد و امتناع از اعطای بورس تحصیلی به آلنوش طریان) نقد شده‌است.

ایرج حسابی فرزند دکتر حسابی در مصاحبه‌ای به مکاتبات پدرش با فیزیکدان زن فرانسوی و برنده نوبل فیزیک بنام دکتر لولا اشاره می‌کند درحالیکه تاکنون تنها دو فیزیکدان زن موفق به دریافت نوبل فیزیک شده‌اند که درمیان آن‌ها نام چنین شخصی وجود ندارد.

برخی از چهره‌های دانشگاهی مانند رضا منصوری مهدی زارع و ضیاء موحد مبالغه دربارهٔ او را نکوهیده‌اند. برخی نیز مانند مهدی گلشنی ضمن نکوهش غلوهای زیاد دربارهٔ وی و البته نکوهش نقدهای تند، وی را فیزیکدانی متفکر دانسته‌است. ناصر مقبلی، استادیار و دستیار محمود حسابی نیز، خدمات حسابی را در پیشرفت و به روز کردن سپهر علمی ایران بسیار ارزنده شمرده و تلاش برای حفظ یاد او را درست می‌داند.




10 اردیبهشت 1397, 09:37 / هیچ وقت دیر نیست

همایش ها و سمینار ها

چگونه مهره مار داشته باشیم

30 مرداد 1397 ,admin
چگونه مهره مار داشته باشیم ؟ کیفیت زندگی ما

سمینار دکتر فرهنگ

11 مرداد 1397 ,admin
سمینار نگاه نو به زندگی و تغییردر نوع نگاه

تست بزرگ فن بیان و اجرای

28 تیر 1397 ,admin
زیــــرا..... اهمیت خوب حرف زدن را به

همایش بزرگ

10 تیر 1397 ,admin
همایش بزرگ اداب معاشرت و تربیت کودکان سنین

سمینار عشق واگیر دار

21 خرداد 1397 ,admin
  سمینار عشق واگیر دار   آنچه
دانلود فایل صوتی دکتر اسلامی

عادت ها ( لینک دانلود)

03 اسفند 1396 ,admin
         

25راه که ثروت

03 اسفند 1396 ,admin
   
دانلود فایل تصویری دکتر اسلامی

25راه که ثروت

10 اسفند 1396 ,admin

عادت ها (تصویری)

10 اسفند 1396 ,admin
up